close
تبلیغات در اینترنت
مهر مادری نوشته تولد کشاورز

گیــــلان تــایــپ

نوشته تولد کشاورز مرتب پشت درب منزلمان صدای تق و توق در میآورد. درب راکه باز میکردم چشمان خمار میشی رنگش به شوق می اوردم و سریع در آغوش میگرفتمش و با خودم به حیاط میبردمش و کنار باغچه هر دو به شیطنت کردن و همهمه میپرداختیم. عاشقش بودم. دوست داشتنی بود. بالاخص چشمان ناز او آدمی را مبهوت میکرد. تمامی اهالی منزل از ما به ستوه آمده بودند. و هر زمان که مرا تنها و بدون او میدیند از با او بودن بر حذرم میدادند. اما من بدهکار سخنانشان نبودم. او تنها کسی بود که عاشقانه دوستش داشتم و نگاهش مرا درک میکرد. روزی…

مهر مادری نوشته تولد کشاورز

نوشته تولد کشاورز
مرتب پشت درب منزلمان صدای تق و توق در میآورد. درب راکه باز میکردم چشمان خمار میشی رنگش به شوق می اوردم و سریع در آغوش میگرفتمش و با خودم به حیاط میبردمش و کنار باغچه هر دو به شیطنت کردن و همهمه میپرداختیم. عاشقش بودم. دوست داشتنی بود. بالاخص چشمان ناز او آدمی را مبهوت میکرد. تمامی اهالی منزل از ما به ستوه آمده بودند. و هر زمان که مرا تنها و بدون او میدیند از با او بودن بر حذرم میدادند. اما من بدهکار سخنانشان نبودم. او تنها کسی بود که عاشقانه دوستش داشتم و نگاهش مرا درک میکرد.

روزی چادر سفیدم را که پر بود از گل های سرخ بهاری به سر کردم و صندلی کوچکم را کنار درب منزل نهادم نشتم به انتظار آمدنش. گویی بدون او روزمن شب نبود و خواب بر چشمم حرام بود. آمد. اما سراسیمه و هراسان. با نگاهش مرا متوجه این مطلب کرد که من تنها پناه او هستم و باید او را از گزندی که نمیدانستم چه بود پنهان کنم.

آن لحظه مغرور بودم از خودم و این که چه عشق بزرگی دارم که تنها پناهگاه امن او گشته ام.در چادرم پنهانش کردم و به داخل حیاط بردمش. ناگه صدای جیغی را از پشتم شنیدم که وحشت زده ام کرد. مادرش بود که در پی تنها دارایی اش آمده بود یعنی فرزندش. تا قصد فرارداشتم چادرم را از سرم کشید.با این سروصداها مادرم و خانم همسایه هم ، خودشان راروی پاگرد رسانیدند و با دیدن من بهت زده گشتند. من تنها صدای فریاد مادرم و اشک های او را می دیدم و دیگر هیچ.

به خودم آمدم سوار بر اتومبیل بودیم و در آغوش مادرم. دستانم بانداژ شده بود. از صدای بوق های پی در پی میدانستم سوار بر آمبولانس هستم و در راه بیمارستان.

من تنها کودک 4 ساله مادرم از فرط تنهایی عاشق بچه گربه ای شده بود که مادرش تصور کرد او را ربوده ام و به من حمله ور گشت و مرا مجروح کرد.

یک هفته بعد صدای تق و توق درب منزلمان باز به صدا درآمد. با کنجکاوی درب را باز کردم. خودش بود. دستم را بردم نزدیک صورتش که نوازشش کنم اما او با نگاهی عمیق بر چشمانم خیره شد و رفت . بعد از آن دیگر نیامد و من تا سالها بعد تنهایی را با خاطر او پر میکردم تا اینکه اولین روز مدرسه و کلاس اول ،خواهر کوچکم به دنیا آمد و من هم بازی جدیدی پیدا کردم.

 

مطلب در موضوعات

پشتیبانی آنلاین

ارسال دیدگاه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی